تبليغاتX
.: باوتن :.
کارم لنگ بود. کیفم رو نگاه کرم. فقط چند تا بن کتاب توش بود که اونم مال من نبود.

با خجالت سرم رو آوردم بالا. گفتم من ازدواج کردم که بگم صدق الله. رومو زمین ننداز.

زنگ زد. گفت آقا! چرا نمیای این کارت هدیه تو بگیری؟

گفتم : شما؟

گفت: محمدم.

گفتم: چطوری؟ خوبی؟ کدوم کارت؟

گفت:هادی گفته بیا بگیر.

با خجالت سرمو آوردم بالا. نوشته بود ولله العزة...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:56  توسط علی رضا فاطمی  | 

خیلی چادری نبود. اما چادر سرش بود.

داشت با دقت عکسها رو نگاه می کرد. منم با بی حوصلگی قبل افطار داشتم دور و بر نگاه می کردم.

احساس کردم داره میاد طرفم. ترسیدم. گفتم بازم از اون سبزیهاست. حتما از عکس میر حسین و خاتمی و کروبی خوشش نیومده یا می خواد بگه چرا با رفسنجانی همچی می کنید یا...

خیلی آروم سوالی رو که همه می پرسن پرسید: مسئول این بخش شمایید؟

جوابش دادم:بعله!

گفت: می خواستم یه نکته ای بگم.

با بی حوصلگی گفتم بفرمایید.

گفت :پایین نمایشگاه٬ یه چیز دیدم خیلی ناراحت شدم.

خواستم بگم: به من چه؟ گفتمش: بفرمایید.

گفت: تو یکی از غرفه ها عکس صانعی رو زدن پیش امام خمینی٬ دارن کتاباشو میفروشن و می گن این بابا یکی از بزرگترین شاگردای امام بوده. شما نمی تونید یه کاری کنید دیگه از این اراجیف نبافن و نیارن تو نمایشگاه قرآن.

حالا دیگه نمی تونستم بگم به من چه؟ با خودم گفتم معععععع.

اصلا ازش انتظار نداشتم. فقط تونستم توضیح بدم که تو نمایشگاه کتاب هم بچه مذهبی ها بساط غرفه ی صانعی رو به هم زده بودن اما با لابی بازم علم شده بود و ... در آخر اصولا ما نمی تونیم کاریش کنیم!!؟

تشکر کرد و بازم مشغول عکسا شد.

***************************

خیلی چادری بود. طبیعتا چادر هم  سرش بود.

داشت با دقت عکسا رو نگاه می کرد. من هم شنگول افطار بودم و حکما با حوصله.

احساس کردم داره میاد طرفم. گفتم می خواد تشکر کنه و خودم رو برای گفتن خواهش می کنم٬ نظر لطفتونه و ... آماده کردم.

سوال همیشگی: مسئول این بخش شمایید؟

با غرور گفتمش:بعله!!!

گفت: براتون متاسفم.

بی غرور گفتمش: بعله؟؟؟

گفت: چرا دست از سر رفسنجانی بر نمی دارید؟ خاتمی روزگاری رییس جمهورتون بوده؟ به میر حسین تریبون دادید؟ دارید اینجوری می زنیدش؟

              

با خودم گفتم معععععع.

اصلا ازش انتظار نداشتم. فقط تونستم براش توضیح بدم که... توضیح هم براش ندادم٬ فقط گفتمش: من هم برا شما متاسفم و در آخر اصولا نمی تونیم براتون کاری کنیم!!؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

این ماجرا مربوط میشه به بخش بصیرت قرآنی نمایشگاه قرآن

اولش گفتم این مطلب ربطی به حجاب نداره.

اولش نگفتم بصیرت ربطی به حجاب داره یا نداره٬ الله اعلم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 11:49  توسط علی رضا فاطمی  | 

اواخر تابستان ۸۸ و در روزهایی که جنبش فتنه از سبز لجنی به سمت سبز فسفری بیرنگ حرکت میکرد با دوستان قرار گذاشتیم تا برای چالش بعدی دولت کاری کنیم. بنابراین اطلاعات جامعی درباره ی "طرح تحول اقتصادی" جمع آوری شد و آماده شدیم تا سلسله ویژه نامه های نوشتاری و چند رسانه ای این طرح را تولید کنیم.همه ی کارها خوب پیش می رفت تا اینکه نوبت به مصاحبه با دبیران کارگروههای این طرح رسید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:51  توسط علی رضا فاطمی  | 

سلام

ببخشید دیر برگشتم.

همش می خواستم از سربازی بنویسم اما دستم به کیبورد نمی رفت . بی خیال شدم. بی خیال روزهایی که به کل کل با بچه های جنبش سبز توی دوران آموزشی٬ گذشت. بی خیال روزهایی که به عنوان پلیس راهنمایی و رانندگی از نزدیک با موجوداتی به نام "تهرانی"  آشنا شدم. می خواستم بگم ما تهرانیا خیلی خلافکاریم اما نمی گم چون همه می دونن. می خواستم بگم الان سرباز عقیدتی هستم٬ اما گفتم شاید به لحاظ حفاظتی مشکل داشته باشه! بنابراین نمیگم و خیلی چیزهای دیگه که لزومی نمی بینم بگم.

اما یه چیز رو لازم میدونم بگم. تو این مدتی که نبودم خیلی چیزها تغییر کرده. آدما٬ فکراشون٬ خیابونا٬ محله ها٬ وبلاگا و ...

با این حال هنوز نیومده. معلوم هم نیست کی بیاد.کاش این انتظار هم مثل دوران خدمت می گذشت و می شد گفت: " چون می گذرد٬ غمی نیست*"

 

*:اصطلاح معروف سربازها برای تحمل دوران سربازی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 13:7  توسط علی رضا فاطمی  | 

به قول درویش مصطفی:

"کسی که نویسنده نیست، حکما نویسنده نیست"

قصه ی ننوشتن ما هم تو این چند هفته همین بود. بعبارت ساده تر : نوشتنم نمیومد. البته خبری هم نبود که ارزش نوشتن داشته باشه.

اما قصه ی از این به بعد ننوشتنم یک چیز دیگه ست. تا دو ماه مطلقا این وبلاگ تعطیله، چون دارم میرم خدمت مقدس سربازی. دوستانی که تو این مدت سر زدن و مستفیض کردند حلال کنند که سر کار موندن. بنده هم اون دوستانی رو که با وبلاگشون ما رو سر کار گذاشتن حلال می کنم. این به اون در.

بنابر این لطفا تا دو ماه سر کار نمونید.

                     احتمالا من!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:17  توسط علی رضا فاطمی  |